|
به سوي مشهد مقدّس
آيتاللهالعظمي شيرازي اواخر محرّمالحرام 1354 هجريقمري برابر اواسط ارديبهشت سال 1314 شمسي، پس از انجام مذاكرات مفصّل با مرحوم آيت الله العظمي حائري، از قم راهي مشهد مقدّس ميشود و به محض ورود با مرحوم آيت الله العظمي حاج آقا حسين قمي (ره) ملاقات مينمايد و مسائل را مشروحاً مورد بررسي قرار داده و براي مقابله با اين حوادث تأثّرآور، به اتّخاذ تصميم ميپردازند.
همزمان با ورود ايشان، اخبار قضاياي مدرسة شاهپور شيراز و ميدان جلالية تهران به مشهد رسيده و مرحوم آيت الله العظمي قمي در يكي از اجتماعاتي كه در منزلشان برگزار شده بود، ضمن بيان مطالب، در حاليكه گرية زيادي نموده بود، يادآور شد كه: «امروز اسلام فدائي ميخواهد؛ بر مردم است كه قيام و عمل كنند...».
به دنبال سخنان مرحوم آيتاللهالعظمي قمي، آقايان علماء و اصناف شهر طيّ جلساتي، تصميم بر آن گرفتند كه تلگرامهاي شديداللّحني به عنوان شاه (!!) مخابره نموده و مراتب خشم و تنفّر خود را از اين اقدام ضدّ اسلامي و خلاف عفت و عصمت ابراز دارند.
آيت الله العظمي شيرازي در قسمتي از خاطرات خود پيرامون اين مسائل چنين ميفرمايد:
«به مرحوم آقاي قمي گفتم: اين مرد گوشش از تلگرامها پر است. اگر اثري داشته باشد، حركت خود شما است. بايد به تهران حركت كنيد و با اوملاقات نموده و به او بگوئيد: من همان كسي هستم كه هر وقت به مشهد مقدّس ميآمدي و سعي مينمودي با من ملاقات نمائي، نميپذيرفتم؛ اما امروز با پاي خودم به تهران آمدهام؛ چون حساب اسلام در كار است و بايد از اسلام و نواميس اسلام دفاع نمايم...».
ايشان قبل از حركت به تهران فرمود: «من ميروم تا با اين مرد صحبت نمايم؛ شايد او را از اين اقدام جنايتكارانه منصرف نمايم».
[بازگشت]
تماس با علماي بزرگ شهر
از سوي ديگر، آيت الله العظمي شيرازي كه موقعيّت مهمّ و خاصّ مشهد مقدّس و شور و احساسات مذهبي مردم را در اين شهر ديد، تشخيص داد كه اين مكان مقدّس از زمينة مساعدي براي ادامة مبارزات و فعّاليتهاي ضدّ رژيم پهلوي برخوردار است؛ از اينرو ضمن تماسهاي خود با علماي بزرگ شهر، همچون حضرات آيات مرحوم آقازاده، مرحوم حاج سيّد يونس اردبيلي، مرحوم آشتياني، مرحوم نهاوندي، مرحوم حاج آقا بزرگ شاهرودي، مرحوم حاج سيّد هاشم نجفآبادي، مرحوم حاج سيّد علي اكبرخوش، مرحوم حاج شيخ هاشم قزويني و مرحوم حاج سيّد علي سيستاني، توافق نمودند كه جلسات متعدد مستمري منعقد نمايند و پيرامون اوضاع روز و مسائل جاري به شور و مذاكره بنشينند. و مآلاً نيز طيّ جلساتي كه بعد از مسافرت مرحوم آيت الله العظمي قمي به تهران اكثراً در منزل مرحوم آيت الله سيّد يونس اردبيلي ـ محل ديدار و پايگاه مقاومت روحانيان متعهّد و آگاه ـ برگزار ميگرديد، گرد هم آمده و در مورد لزوم قيام و مبارزه با فساد موجود و جنايات و مظالم عُمّال پليد رژيم و سياستهاي استعماري ابرقدرتها و ايفاي مسئوليت گستردة روحانيّت و تشكّل و تحرّك هر چه بيشتر مردم، تبادل نظر نمودند و تصميم گرفتند در برابر فاجعة هولناك كشف حجاب كه در سرلوحة جنايات رضاشاه قرار داشت، دست به اقدامي همگاني و جنبشي عمومي بزنند.
[بازگشت]
صدور اطلاعيه و دعوت به اعتصاب
ابتدا طيّ اطّلاعيههائي كه به امضاي خودشان منتشر مينمودند، مردم را نسبت به انحراف رژيم پهلوي از خطّ اسلام و قيام آن عليه اسلام و منويّات پليدش در مورد پايمال نمودن احكام مقدسّة قرآن، روشن مينمودند و پس از آنكه زمينه به نحو مطلوبي مساعد گرديد، مردم را به اعتصاب و تحصّن در مسجد گوهرشاد فرا خواندند.
[بازگشت]
تحصّن در مسجد گوهرشاد
در پي اين تصميم، گروههاي مختلف مردم مشهد و روستاهاي اطراف و ديگر شهرهاي خراسان بخاطر حفظ مباني ديني و دفاع از شرف وحيثيّت زن مسلمان كه هميشه هدف مقاصد شوم و وسيلة سلطة امپرياليستي بوده است، دعوت آقايان علماي اَعلام را پاسخ مثبت گفته و عملاً با حضور خود در مسجد گوهرشاد آن را اجابت نمودند و بدين ترتيب مسجد گوهرشاد با آن وسعت، مملوّ از متحصّنان شد و طيّ چند شبانهروز كه در آنجا بسر ميبردند، گويندگان مذهبي همانند مرحوم حاج شيخ مهدي واعظ، مرحوم آقا شيخ عباسعلي محقّق، آقا شيخ علي اكبر مدقّق و آقا شيخ محمّد قوچاني، در جهت ارشاد مردم بپا خاستند و سخنرانيهاي مشروح و مبسوطي ايراد مينمودند و به آنان ميگفتند: اي مردم، خواب نرويد؛ بايد كار كرد؛ اين تازه اوّل كار است؛ بايد مبارزه كرد...
مردم را براي مقابله و قيام يكپارچه عليه بيدادگريها و جنايات رضاخان قلدر تهييج ميكردند. همچنين با قرائت قطعنامهها در حضور آيت الله العظمي شيرازي و مرحوم آيت الله العظمي آقاي حاج سيّد يونس اردبيلي، بزرگ قهرمان حماسة خونين مسجد گوهرشاد، و ديگر علماي بزرگ مشهد كه در مسجد حضور داشتند و در تحصّن شركت جسته بودند، وظيفه و مسئوليت خطير مردم آن روز در برابر خودكامگي و بيدينيهاي رضاخان بطور مكرّر اعلام ميگرديد و آگاهيهاي لازم در جهت انجام اين مسئوليّت بيان ميشد، كه در اين ميان از مرحوم بهول، بعنوان يك سخنراني كه خطابهاش در تهييج مردم متحصّن و اجتماعكننده در حدّ زيادي مؤثّر بود، بايد نام برد (با چشمپوشي از چگونگي دخول و خروج بهلول در قضية مسجد گوهرشاد).
[بازگشت]
حملة وحشيانه و غافلگيرانة متحصّنان
جلّادان رضاخان، پس از آنكه از تهديدهاي خود نتيجهاي نگرفتند، ديوانهوار و بطور غافلگيرانه به جمعيت متحصّنان در مسجد و صحن مطهّر يورش بردند و شديدترين حملة وحشيانة خود را به مردم نمودند.
ساعتهاي متوالي از پشت بام مسجد و ساختمانهاي مجاور، مردم مسلمان را به گلوله بستند و هزاران نفر از افراد بيگناه را مظلومانه به خاك و خون كشيدند.
به گفتة شاهدان عيني، در صحن مسجد و شبستانها، خون همچون جوي آب بود؛ لكن با خواست خداي متعال، آيتاللهالعظمي شيرازي و ديگر علماي اَعلام با حمايت مردم از گزند اين حادثه مصون ماندند و مسلمانان با نثار خون خود، سينهها را سپر ساختند تا رهبرانشان محفوظ بمانند. بدان اميد كه در آيندة نزديك در راه مبارزه با دشمنان اسلام، همچون مشعلي فروزان بدرخشند و الهامبخش امّت مسلمان در جهت برقراري نظام عدل اسلامي در سراسر گيتي باشند.
پس از جريان سيلاب خون و كشته شدن هزاران مسلمان بيگناه، دژخيمان رژيم در صدد بازداشت عاملان و افراد مؤثّر در بوجود آمدن اين اجتماع و تحصّن برآمدند.
[بازگشت]
دستگيري آيتاللهالعظمي شيرازي و ديگر علماء
ابتدا به سراغ آيتاللهالعظمي شيرازي و ديگر علماي برازنده ومتعهّد شهر كه همه در اين مبارزه نقش مؤثّري داشتند و آن تلگرام شديداللّحن به رضاخان را امضاء كرده بودند، رفته و آنان را جلب نموده و بعد از دو روز بازداشت در نظمية مشهد، به زندان تهران منتقل ساختند.
چگونگي دستگيري آيهاللهالعظمي شيرازي پس از حادثة خونين مسجد گوهرشاد و انتقال به زندان تهران را از زبان معظمٌله در گفتگوئي با يكي از مجلهها به اختصار ميخوانيم:
[بازگشت]
حادثةخونين مسجد گوهرشاد از زبان فقيد سعيد
«هوا تاريك بود... يكي يكي گذشتند تا رسيدند به من... رئيس تأمينات گفت:كي هستي؟! گفتم: من سيّد عبدالله شيرازي... گفت: بفرمائيد تحقيقاتي انجام دهيم. من نشستم روي تختي... مأمورها ميآمدند و دست و صورت خود را ميشستند؛ چون از جنگ با مردم مسلمان فارغ شده بودند!!
يكي از آنها كه نميدانست من چه كسي هستم، به من گفت: واقعاً شما نميدانيد ديشب ما چه كرديم؛ از روسها بدتر كرديم؛ ما كاري كرديم كه روسها نكردند... گفتند: بفرمائيد بالا. رفتيم بالا...
يك صاحب منصب نظامي بود. گفت:شما مثل اينكه ميخواهيد محاكمه شويد؟! گفتم:ظاهراً بله. گفت:شناسنامهتان را بياوريد. گفتم: من شناسنامه نداردم؛ چه كنم؟!
بعد، آن اجازة اجتهادي را كه از مرحوم آيتاللهالعظمي سيّد ابوالحسن اصفهاني رحمتاللهعليه داشتم و همراهم بود، برداشتم و با خودم گفتم خوب،اين هم مثل شناسنامه رسميّت دارد. به رئيس تحقيقات كه نظامي بود گفتم: اين بجاي شناسنامه.
نگاه كرد به آن ورقه و ديد كه در آن مرحوم آقا سيّد ابوالحسن اصفهاني از من تجليل نموده و مرا مجتهد مسلّم دانسته است. برخاست و گفت: چه اشتباهي كردهاند! چرا بايد اينقدر دستگاه شاه اشتباهكار باشد؟! به من گفت: بفرمائيد، آزاد هستيد. و هيچ تحقيقي نكردند...
بعد كه آمدم، متوجّه شدم آنها اشتباه كردهاند. مرا نشناختند... رفتم به منزل حاج رئيسالمحدثّين كرماني و از آنجا به منزل آقاي سيّد افضل. ابتدا از پذيرفتن اينجانب به منزلش خودداري نمود و گفت:از ما التزام گرفتهاند كه شما را به منزل راه ندهيم... به ايشان گفتم: اينها مرا نشناختهاند؛ شما بفرستيد اسبابهاي مرا بياورند، چون اگر مرا بشناسند، ديگر نميگذارند آزاد بمانم...
صبح از تهران تلگرام آمده بود كه هشت نفر علماء را فوراً بگيرند و به تهران بفرستند كه يكي از آنان حقير بودم و يكي ديگر مرحوم آيتالله سيّد يونس اردبيلي بود و نفر ديگر مرحوم آقا سيّد علي اكبر خوئي (پدر آيتاللهالعظمي خوئي) بود و خلاصه همان هشت نفر بوديم كه تلگرام به شاه جنايتكار را امضاء كرده بوديم؛ غير از آقاي آشتياني كه تلگرام آمده بود ايشان نيايند. تلگرام كه از تهران آمده بود، مأموران نظميه به خانهام رفته و تمام اثاثية مرا توقيف كرده بودند... بمنظور دستيابي به حقير، تمام مسافراني را كه در منزل حاج علي يزدي (اقامتگاه موقّت اينجانب) بودند، دستگير كرده و به كميسري برده بودند كه بپرسند من كجا هستم. و آنها جواب داده بودند كه نميدانند، و واقعاً هم نميدانستند...
ساعتي از طلوع آفتاب گذشته بود. يكي از همراهان حقير (آقا شيخ ابوالحسن دارابي شيرازي)[1] كه در اين سفر از شيراز تا مشهد مقدّس همراهم بود، آمد و گفت:رئيس نظميه (شهرباني) به من گفته تو شاگرد ايشان هستي و اطّلاع داري كه كجا هستند. بگو، من كاري با ايشان دارم. فقط يك كلمه حرف دارم و ايشان را آزاد مينمايم. فقط جواب سئوال ما را بدهند.
ايشان در جواب گفته بود: ميتوانم مطلب شما را به ايشان برسانم...
من گفتم: سه چهار روز از اين وضع گذشته، بالاخره بايد برويم...
آقا سيّد افضل صاحب منزل ـ با اينكه ابتدا گفته بود يك شب بيشتر راضي نيستم اينجا بمانيـ تا خواستم حركت نمايم، گفت:آقا سيّد، به خندة ظالم مغرور مشو. من گفتم يك شب بيشتر اينجا نمان؛ ولي شما ميتوانيد باز هم اينجا باشيد. هرچه باداباد. ميخواهند گولت بزنند كه ميگويند يك كلمه حرف داريم...
من گفتم: ميروم و توكّل بر خدا مينمايم؛ هرچه باداباد.
آمدم به سوي كلانتري. وارد كلانتري شدم و خود را معرّفي نمودم. فوراً با سرپاسبان مرا به نظميه بردند. وقتي وارد نظميه شدم، ديدم همان رئيس قبلي است. پس از چند سئوال گفت:اين امضاي شما پاي تلگرام به اعليحضرت (!!) نيست؟
من بلندگفتم: بله، امضاي من است... امضاي من است...
بيچاره به خيال خودش ميخواست مرا تلقين كند كه بگويم امضاي من نيست. گفت: براي چه امضاء كردي؟ گفتم: براي همين دو مطلب. گفت: كدام دو مطلب؟ گفتم:براي بيحجابي و كلاه. گفت: شما كه اهل اينجا نبوديد؛ چرا دخالت كرديد؟ گفتم: وظيفة شرعي خود را چنين تشخيص دادم كه با علماءدر اين موضوع پراهميّت همكاري نمايم... گفت: بفرمائيد به اتاق ديگر...
از آنجا به همراه مأموري خشن و بدشكل و خشمآلود مرا به محبس بدند. وارد اتاقي نمودند كه جمعي از صاحب منصبان در آنجا بودند... از من مجدّداً بازجوئي كرده و هشت صفحه سئوال و جواب نمودند، از اين طور سئوالات: كي از شيراز حركت كردي؟ چرا از شيراز حركت كردي؟ در قم با چه كسي ملاقات كردي؟ اينجا با چه كساني ملاقات كردي؟ در جلسات با علماي شهر چه تصميماتي گرفتي؟ چرا به مسجد رفتي؟ تلگرام را هم امضاء كردي؟ كي تلگرام را نوشت؟ (كه پاسخ اين سئوال را ندادم با اينكه متن تلگرام را مرحوم حاج شيخ مهدي واعظ نوشته بود؛ زيرا مقيّد بودم كه هرجا اسم ديگري به ميان ميآيد، پاسخي ندهم).
خلاصه استنطاقهاي شديداللحني طيّ هشت صفحه از من نمودند و از آنجا ما را به دژبان مشهد بردند. در مسير راه از مأموران محافظ خود سئوال نمودم كه مرا به كجا ميبريد و آيا ميخواهيد مرا محاكمه بنمائيد؟ گفت: معلوم خواهد شد، چون كارهائي را كه انجام دادهايد و بياناتي كه نمودهايد، سروكارش با ديوان حرب (دادگاه نظامي يا محكمة صحرائي) است.
مرا به دژبان رساندند و به اتاقي تاريك وارد نمودند... نزديك ظهر شد. يك مأمور نظامي وارد اتاق گرديد و مرا به طبقةبالا برد. در اتاق را باز نمود و من داخل شدم، ديدم همة آقاياني كه در قيام اخير عليه رژيم ظالمانة رضاخان شركت داشتند و امضاءكنندگان تلگرامي بودند كه به او مخابره نموده بوديم، حضور دارند؛ فقط يك نفر از آنان كه خدا رحمتش نمايد، نبود...
آقايان مشغول صرف نهار بودند. به آنان گفتم: غذاي اين دستگاه را چگونه ميشود خورد؟! مرحوم آقاي سيّد يونس اردبيلي اظهار نمود: من هم در همين فكر بودم كه نبايد از مال دولت چيزي بخوريم؛ پول ميدهيم برايمان غذا خريداري مينمايند...
هشت شبانهروز در آنجا بوديم و مرتباً صداي زدن و شكنجة افراد و نيز فرياد آنان، سخت ما را آزردهخاطر مينمود. شبها بخصوص صداي تيراندازي و اعدام افراد را ميشنيديم. خيلي مفصّل بود...
در يكي از همين روزها به سراغمان آمدند و ما را بوسيلة اتوبوس در حالي كه گروه زيادي از مأموران مسلح نظامي احاطهمان نموده بودند، به مقصدي كه از نظر ما مجهول بود، حركت دادند. در ابتداي حركت، يكي از مأموران داخل اتوبوس پاهاي ما را با غل و زنجير بست. من و مرحوم آقا شيخ آقا بزرگ شاهرودي در كنار هم بوديم كه دست چپ مرا به دست راست ايشان بستند... از شهرها كه رد ميشديم، هيچجا توقف نمينمودند... شب، ما را در قهوهخانهاي نگه داشتند و نجاري آوردند كه درهاي قهوهخانه را ميخكوب نمايد. صبح ما را حركت دادند. تا وارد تهران شديم، ما را يكسره به توقيفگاه بردند. دو ساعت آنجا بوديم و بعد مرا به اتّفاق مرحوم آقا سيّد يونس اردبيلي به ميدان توپخانه بردند و به مجلسي كه در آنجا بود، وارد نمودند... مأموري در اتاق را باز نمود. داخل آن اتاق، حياطي بود كه اصلاً حدس زده نميشد كجا باشد.
اتاقهائي بود با درهاي قديمي آهني و ما را داخل يكي از آن اتاقها نمودند و در را بستند و رفتند. سلّول، بسيار تنگ و تاريك و گرم بود. به مجرد ورود به علت منفذ نداشتن اتاق، حالم منقلب شد. پس از گذشت زماني كوتاه، رئيس محبس وارد سلول شد و سلام نمود. از او خواستم كه منفذي را براي سلولم ترتيب دهد كه بتوانم تنفّسي نمايم. امتناع نمود و گفت: وضعي كه به وجود آمده، نه كار من است و نه كار بالاتر از من. دعائي بنمائيد كه خداي متعال اصل كاريها را اهل نمايد. دعا كنيد پهلوي اهل شود. ما فقط مأمور هستيم. فقط وظيفه داشتم در را باز نمايم و نگاه كنم. ولي چون شما علماي بزرگ بلاد هستيد، آمدم پيش شما.
رئيس محبس اين را گفت و در را بست و رفت... شبها و روزها را در زندان ميگذرانديم و از احوال ديگر آقايان علماي همراه خود اطلاعي نداشتيم... پس از گذشت مدّتي كه در شديدترين شرايط ميگذرانديم، برنامهاي ترتيب دادند كه هر چند روزي يكبار ما را از سلول بيرون ميآوردند. چند نفر از آقايان هم بودند. رئيس تأمينات گفت: قرار بود امروز از دربار بيايند و آقايان آزاد شوند. لكن اين رئيس نظمية جديد راپورتهاي تازهاي داد؛ لذا در آزادي شما آقايان تأخير افتاده.
تا اين را گفت، مرحوم آقاي سيّد يونس اردبيلي با حالت غضب، سر خود را تكان داد و فرمود: چه گفتي؟ راپورت تازهاي داده! راپورت تازهاي داده! مگر ما چه چيزي را انكار كرديم؟ گفتند تلگرام كرديد؟ گفتيم بله، اين كار را كرديم. گفتيد چند دفعه اجتماع كرديد؟ باز هم جواب داديم... ما از حبس نميترسيم؛ يك سال باشد، دو سال باشد، هر چقدر باشد. نه از شاه ميترسيم و نه از شخص ديگر. خيال كرديد چه؟ حبس علماء يك روز يا دو روز است. چه فرض كرديد؟ فلان كس آيتالله شيراز است و فلان كس آيتالله شاهرود، كجا و كجا... ما از حبس نميترسيم؛ لكن ترتيب اين نيست. خودم الآن دويست نفر عُمّال جمعآوري زكات دارم در اطراف اردبيل و...
اينها را گفت و تمام اعضاي هيئت تأمينيه در حاليكه رعب و وحشت از صحبتهاي مرحوم آقا سيّد يونس آنها را فرا گرفته بود، گوش ميدادند و سكوت نموده بودند...
غروب كه شد، گفتند: بفرمائيد به داخل سلول. موقع حركت گفت: آقاي شيرازي! شما چند دقيقهاي باشيد اينجا. من ماندم. گفت: فرمايشات آقاي اردبيلي درست است. همه ميدانند كه علماي نمرة اوّل بلاد هستيد و همه ميدانند كه حبس شما يكي و دو روز بيشتر نيست. لكن نه از جهت كوچكي شما، بلكه از جهت بزرگي مطلب است... اين كار، شاه را ديوانه كرده است...
ميگفت: اعليحضرت (!!) متحيّر است كه اين چه بود؟ چه كاري بود؟ كي كرده؟ در دنيا آبروي دوازده سالهاش را برده. معذلك ميخواهد ببيند آيا محرّك، روسها بودهاند؟ آيا اسدي، محرّك بوده؟ ميخواهد تحقيق كند؛ نه اينكه شما را كوچك شمُرَد...».
اين بود گوشهاي از خاطرات حضرت آيتاللهالعظمي شيرازي دربارة چگونگي دستگير شدنش پس از حادثة تاريخي خونين مسجد گوهرشاد.
[بازگشت]
موج وسيع خشم و نفرت
دستگيري آيتاللهالعظمي شيرازي و ساير آقايان علماء و زنداني نمودن آنان به مدت تقريباً پنج ماه به دستور رضاخان قلدر كه قصد داشت با اين عمل، حالت رُعب و وحشت و خفقان شديدي را در ميان ملّت مسلمان ايران به وجود آورد، موج وسيعي از خشم و نفرت مردم مسلمان را حتّي در ديگر كشورهاي اسلامي و مسلماننشين همانند پاكستان و هند پديد آورد؛ به ويژه آنكه زنداني نمودن شخصيّت مبارزي همچون مرحوم آيتاللهالعظمي سيّد يونس اردبيلي و مرحوم آيتاللهالعظمي شيرازي كه در همان دوران، سابقة مبارزاتي ايشان در موارد عديده براي همه آشكار و اميدبخش بود، روحية تازهاي در مردم دميد و آنان را براي مقابله با نظام ديكتاتوري رضاخاني تهييج كرد.
[بازگشت]
شيعيان هندو پاكستان قيام ميكنند
احساسات عمومي مردم آنچنان شدّت گرفته بود كه در هر گوشهاي از مملكت در مجالس و اجتماعات كوچك و بزرگ، اين اقدام شديداً محكوم ميشد. حتّي شيعيان ديگر كشورهاي اسلامي نيز با آگاه شدن از زنداني نمودن علماء، اين اقدام حكومت قُلدر پهلوي را نكوهش و محكوم نمودند و خواستار آزادي هرچه سريعتر آنان شدند؛ به خصوص در شهر «لكنهو» در كشور هند، علماي شيعه، طيّ اجتماعات عظيمي خشم و تنفّر خود را ابراز داشته و با احضار كاردار و سركنسول ايران در آنجا به آنان هشدار دادند كه به دولت متبوع خود اعلام دارند چنانچه هرچه زودتر نسبت به استخلاص آقايان علماء اقدام نشود، حكم به تكفير شاه ايران صادر خواهند نمود.
مقامات سفارت ايران از چنين تهديدي بسيار متوحّش شده و فوراً موضوع را به تهران گزارش دادند.
[بازگشت]
آزادي از زندان
شاه كه از چنين حركتي در ميان شيعيان هند كه سابقة مبارزاتي آنان در موارد مختلفه براي او روشن بود، مطّلع شد و فهميد كه اگر علماي هند، با آن موقعيّتي كه در آن روز داشتند، دست به چنين اقدامي بزنند و رسماً در برابر او موضع قاطع اتّخاذ نمايند، لامحاله اين امر به ديگر كشورهاي اسلامي و جوامع شيعي سرايت خواهد نمود و اضافه بر آنچه كه از نظر اجتماعي به او صدمه خورده است، دچار لطمات سياسي بيشتري خواهد شد، لذا فوراً دستور آزادي آقايان علماء را داد.
نكتة جالب اينكه پس از رحلت فقيد سعيد مرحوم آيت اللهالعظمي شيرازي، حضرت آيت الله خامنهاي رهبر معظّم انقلاب اسلامي، دو نمونه از عكسهائي كه از فقيد سعيد در زندان، پس از قضية مسجد گوهرشاد برداشته شده و در پروندة معظمٌله در مراكز مربوطه بود، ارسال داشتند كه از ايشان تقدير و تشكر فراوان ميشود.
|